باغ شقايق ها


منزل
تماس
 

۱۳۸٥/٤/٢٩

 

 

 

   نیایش

کارل می گوید: کسانی که بامداد نیایش میکنند و تا شامگاه همچون جانور زندگی میکنند،انها کسانی

هستند که اثار دعا را در خود نمی یابند. دعای انها ابتر است زیرا  پیوستگی دل و پیوستگی روح و وجدان

به طرف کانون روحانی جهان نیایش نمی شود بلکه بصورت یک انجام وظیفه مکانیکی  نیایش کردن و

تمام روز را همچون حیوان به کار و زندگی و خورد و خوراک مشغول شدن است.

نیایش نشان داده انسان هر چه بخواهد میگیرد وهر دری را که بزند به رویش گشوده خواهد شد.

دکتر شریعتی در کتاب فلسفه نیایش و در متن نیایش هایش به گفته خود کوشیده تا روحش را با ان

روح در سخن گفتن و خواستن اشنا بکند که زیباترین روح پرستنده است و شگفت ترین جان نیایشگو.

انکه در سکوت هولناک تاریخ معبد نیایش را پایگاه معراج اندیشه ساخت و سنگر یورش و جهاد: منظور

امام سجاد(ع)

متن زیر خلاصه ای است از کتاب فلسفه نیایش دکتر:

دعای ادمهایی مثل من بهر حال نیایش  نسلی در این زمان و زمان است و خواست ها و ارزوها

و کمبودها و نیاز های این نسل. که مگرنه نیایش از ریشه نیاز است ؟ و مگر نه در اسلام و بویژه در تشیع

نیایش خود یک نوع حرف زدن است و حرف ها را زدن؟ و مگر نمی شود کسی به زبان خودش دعا کند ؟

پس می تواند دعایی هم بنویسد . هر کسی می تواند با خدا حرف بزند و خواستهایش و نیازهایش را

بر او عرضه کند و به زبان خودش، هر نیازی را با هر زبانی...

 نمونه از نیایش مرحوم دکتر شریعتی:

ای خداوند،به علمای ما مسئوليت،به عوام ما علم،به مومنان ما روشنايی

     به روشنفکران ما ايمان،به متعصبين ما فهم،به فهميدگان ما تعصب،

     به پيران ما اگاهی،به جوانان ما اصالت،به مبلغان ما حقيقت،

     به اساتيد ما عقيده،به دانشجويان ما... نيز عقيده،

     به خفتگان ما بيداری،به بيداران ما اراده،به مردم ما خود اگاهی

     به دينداران ما دين،به نويسندگان ما تعهد،

     به هنرمندان ما درد،به شاعران ما شعور،به محققان ما هدف،

     به نوميدان ما اميد،به ضعيفان ما نيرو،به محافظه کاران ما گستاخی،

     به نشستگان ما قيام،به راکدان ما تکان،به مردگان ما حيات،

     به کوران ما نگاه،به خاموشان ما فرياد،به مسلمانان ما قران،

     به شيعيان ما علی،به فرقه های ما وحدت،به حسودان ما شفا،

     به خودبينين ما انصاف،به فحاشان ما ادب،به مجاهدان ما صبر،

     و به همه ملت ما،همت تصميم و استعداد فداکاری و شايستگی نجات و عزت    

     ببخش.    

 
 

جلیل مسعودفر : ٥:٥۸ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

 

 

نهايت خودخواهی

بعضی از آدمها به تو فكر می كنند.

بعضی از آنها به تو توجه می كنند.

بعضی ها عاشقت می شوند.

بعضی ها آرزو دارند هديه شان را قبول كني.

بعضی ها فكر می كنند تو برای آنها يك هديه اي.

بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند.

بعضی ها برايت آرزوی سعادت دارند.

بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند.

و بعضی ها حمايت تو را می خواهند.

و همه احتياج دارند تا اينها را به تو بفهمانند.

اما هيچوقت از آرزوی كسی فرار نكن که اين نهايت خودخواهيه.شايد اين تنها چيزی باشد كه آنها از تو می خواهند.

 

 
 

جلیل مسعودفر : ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ

 


۱۳۸٤/٥/٢٦

 

 

 

داستان عشق

یکی بود یکی نبود. یه جزیره ای بود که تمام احساسات مثل شادی، غم، دانایی و همه احساسات دیگر از جمله عشق زندگی میکردند. یه روز همه احساسات متوجه شدن که جزیره داره زیر آب اقیانوس غرق میشه. بنابراین همه احساسات قایق هاشون رو آماده کردند که جزیره رو ترک کنن. اما فقط عشق موند که تا آخرین لحظه ممکن، جزیره رو حفظ کنه.

وقتی دیگه جزیره داشت بطور کامل زیر آب میرفت، عشق هم تصمیم گرفت که جزیره رو ترک کنه. دنبال کسی میگشت که بتونه به اون کمک کنه. بعد از اون عشق ثروت رو میبینه که با یه قایق بزرگ رد میشده. عشق می پرسه: "من میتونم با قایق بزرگ تو بیام؟". ثروت جواب میده: "متاسفم، ولی انقدر طلا و نقره توی قایق من هست که دیگه جایی برای تو نیست."

بعدد از اون عشق از غرور  که با قایق قشنگ خودش داشته میرفته کمک میخواد و گریه کنان میگه: "لطفا کمکم کن". غرور جواب میده: "من نمیتونم کمکت کنم، چون تو تمام بدنت خیسه و اگه بیای توی قایق من قایق قشنگه منو خراب میکنی."

بعد عشق غم رو دید که داشت رد میشد و گفت: "لطفا اجازه بده من با تو بیام" ولی غم جواب داد: "متاسفم ولی در حال حاضر من احتیاج دارم که تنها باشم."

بعد عشق شادی رو دید و گریه کنان گفت: "لطفا اجازه بده من با تو بیام" ولی شادی انقدر غرق در شور و نشاط بود که اصلا متوجه صدای عشق نشد.

عشق شروع به گریه و زاری کرد. بعد یه صدایی شنید که میگفت: "ای عشق با من بیا، من تو رو با خودم میبرم". اون یه صدای ناشناس بود. عشق انقدر خوشحال و ذوق زده شده بود که اصلا یادش رفت اسم اونو بپرسه. وقتی اونا به خشکی رسیدن، عشق میخواست بدونه که چقدر باید بابت کمکی که به اون کرده بهش بپردازه که دانایی رو میبینه و از اون میپرسه: "این کی بود که به من کمک کرد؟" دانایی جواب میده: "اون زمان بود که کمکت کرد". بعدد عشق میپرسه: "چرا فقط اون کمکم کرد وقتی هیچ کس دیگه ای حاضر کمک کردن به من نبود؟". دانایی با لبخند جواب میده: "چون فقط زمانه که توانایی فهمیدن عظمت عشق رو داره".

 

 

 
 

جلیل مسعودفر : ۳:٥۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۳۱

 

 

 

بازنده :سازگار شدن با موقعيت های ضد و نقيض را به کار شايسته ترجيح می دهد

برنده :هراسی ندارد از اينکه در يک موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد زيرا در افکارش خللی وارد نمی شود

بازنده :فکر می کند که برای بازنده شدن و برنده شدن قوانينی وجود دارد

برنده :می داند که هر قاعده ای در هر کتابی را می توان ناديده گرفت جز يکی

           ((همانی که هستی و می خواستی باش))

                                         تنها برگ برنده در دنيا همين است

 

 

 

                                                   نيکول هولندر

 
 

جلیل مسعودفر : ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/٢۳

 

 

 

اموخته ام که همه ميخواهند روی قله کوه زندگی کنند

اما تمام شادی ها زمانی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند 

 
 

جلیل مسعودفر : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/٢۱

 

 

 

 

يک روز تو از من خواهی پرسيد که کدام يک را بيشتر دوست دارم:تو يا زندگی خودم را!

و من جواب خواهم داد زندگيم را دوست دارم و تو مرا ترک خواهی کرد بدون اينکه بدونی تويی زندگی من

 
 

جلیل مسعودفر : ۱:٥٧ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۱٩

 

 

 

اگر ارزش يک سال را نميدانی آنگاه به سراغ دانش آموزی برو که يک سال مردود شده

اگر ارزش يک ماه را نميدانی آنگاه به سراغ مادری برو که بچه ی نارس به دنيا آورده

اگر ارزش يک هفته را نميدانی آنگاه به سراغ کنکوری برو که هفته بعد امتحان داره

اگر ارزش يک روز را نميدانی آنگاه به سراغ واقعه عاشورا برو

اگر ارزش يک ساعت را نميدانی آنگاه به سراغ برو که برای يک ساعت درس دادن چه تلاشی ميکند

اگر ارزش يک دقيقه را نميدانی آنگاه به سراغ دو دوست برو که در يک دقيقه دشمن شده اند

اگر ارزش يک ثانيه را نميدانی آنگاه به سراغ کسی برو که برايش ساحه ای پيش آمده

اگر ارزش يک دهم ثانيه را نميدانی آنگاه به سراغ يک مدال آور برو که روی سکوی اول ايستاده است

 
 

جلیل مسعودفر : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۱۸

 

 

 

گاهی اگر انسان در تمام عمر يک مرتبه عاشقانه و آگاهانه و با لذت با خدا سخن گفته باشد از يک عمر تکرار آن اعمال بدون آن سوز و آگاهی ارزشش بيش تر است

و ان يکدفعه جبران همه آن کمبود ها را می کند.

در اينجا مسئله کميت نيست :مسئله کيفيت مطرح است 

 
 

جلیل مسعودفر : ۱:٢۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۱۳

 

 

 

قهر زبان استيصال است قهر پرتاب کدورت ها ست به ورطه سکوت موقت

و اين کاری است که به کدورت ها ضخامتی آزار دهنده می دهد

قهر دو قفله کردن دری است که: به اجبار زمانی بعد بايد گشوده شود و هرچه تعداد قفل ها بيشتر باشد و چفت و بست های مجکم تر ؛در ناگزير با خوشنت بيشتری گشوده خواهد

           نامه هايی به همسرم          نوشته نادر ابراهيمی  

       اين متنو برای اون نوشتم چون خودم بدجوری  تجربه کردم و روز به روز قفل حديد می خرم   حساب کنيد ۸ سال هی قفل بزنی اونم تو يه خونه!!!!          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

جلیل مسعودفر : ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/٩

 

 

 

با مداد رنگی هايم امدنت را نقاشی می کردم و جاده سياه رفتنت را خط خطی.

با نبود تو ديگر کسی نيست که زندگی را برايم ديکته کند

     دور روز های اشتباهم خط بکشدو مجبورم کند از روی تجربه ده بار بنويسم

نمی دانم چرا هروقت می خواهم حديث آمدنت را بنويسم نوک مدادم می شکندو نبودنت دلم را به کوچکترين يادت می شکند

                                    به نقل از يکی از وبلاگ ها 

 
 

جلیل مسعودفر : ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۱

 

 

 

خواستم يك بارديگه حجت با خودم تموم كنم,اما نشد. خواستم يك بارديگه به اين

دل بيقرار بفهمونم كه ديگه همه چي تموم شده,امانشد.خواستم اين رشته محبت رو                      

پاره كنم,اما نشد.خواستم نسبتم رو با همه انكار كنم,اما نشد.خواستم بهش بگم                          

دردهاي دلم رو,بازم نشد.هر كاري كردم نشد.من واون مال يك درديم,اما بينمون                     

هزارتا خونه فاصله است.هزار خونه اي كه .......

.يواش يواش .......

 چند تار ديگه از اون رشته  محبت باقي مونده؟نمي دونم ميشه دوباره دو سر اين رشته روبه هم وصل كرد؟

فكر نميكنم بشه,واون يك نفر خوب اين رو فهميده.                            

خدا خودش خوب مي دونه

........

 
 

جلیل مسعودفر : ٢:٤۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٤/٤/۱

 

 

 

امروز هم احساس تنهايي مي كنم.تنهاي تنها در سرزميني ناآشنا و

ميان حقايقي كه ازآن گريزانم. در اين هنگام به دنبال كسي ميگردم

تا حرف دلم را برايش باز گوكنم.اماوقتي از همه چيز وهمه كس نااميد

 مي شوم, به خلوت ترين مكان پناه ميبرم ودوراز چشم ديگران اشک

می ريزم.

 
 

جلیل مسعودفر : ٢:۱۸ ‎ب.ظ

 

 
جلیل مسعودفر



نویسندگان
جلیل مسعودفر


آرشیو وبلاگ
۱۳۸٥/٤/٢٤
۱۳۸٤/٥/٢٢
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/٤/۸
۱۳۸٤/٤/۱

لینک دوستان
نیم رنگ
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]